![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ به هیچ یک از جناح های آبدارخانه وابسته نیست و به تنهایی مواضع امپریالیسم را نشانه رفته است |
|
این روزا معلوم نیست کی، كجاست! يعني نه فقط اينكه بقيه از حال بقيه خبر نداشته باشند، نه! خودمونم اصولا نمي دونيم كه كجاييم و چي كار مي كنيم! ياد پارسال اين موقع افتادم و شور و شوق و جار و جنجال نشريه كذايي ۸ صفحه اي! يادش به خير! لطفا يه كم پيدا شين! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:11 توسط هاجر |
|
|
دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده بود... (به من میاد رمانتیک باشم؟!)
در این لحظه چه آرزوهایی دارم؟ ۱- دوست دارم روح اله عسکری بشود همان آدم سابق! البته در این مورد مذاکراتی انجام شده و قولهای مساعدی هم داده شده ولی باید دید دور بعدی مذاکرات چه می شود؟ ۲- دوست دارم مورد فوق در مورد خودم هم اتفاق بیفتد... ! ۳- سایت دست انداز را یادتان هست؟ به به! چه سایت خوبی... همینها کافیه... البته یک سری آرزوهای دیگه هم دارم که خب شخصیه و ربطی به کسی نداره! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:33 توسط فرزام |
|
|
اول اينكه هم به گلنسا و هم به
طاها قول داده ام كه شيريني يادم نره يك روز قرار ميگذاريم توي يك كافي شاپ و هم
شيريني مي خوريم و هم براي مجردها كلي دعا مي كنيم و شمع روشن مي كنيم و اگر دنياي
متاهلي را دوست ندارند دعا مي كنيم به همين منوال بمانند الي يوم القيامه! دوم تكليفمان را با سايت دست انداز
معلوم مي كنيم مثل اينكه همه ماها به فرزند دلبندمان كاملا بي اعتنا شده ايم فقط
اين وسط عليرضا هر از گاهي كلكي بر صفحه خيال مي كشد و بس.اكنون كه شش ماه از تولد
اين كودك نوپا مي گذرد من خيلي دوست داشتم كه حداقل جلوي بعضي ها(البته واقعا
منظورم گلنسا نيست) كم نياوريم ولي حسابي كم آورده ايم!!!! سوم ماجراي ياس فلسفي دوستان است
از روح الله عسكري گرفته تا فرزام الفت و اين اواخر هم نسيم صباغان.من به خودم و
فرزام الفت حق مي دهم كه اينگونه فكر كنيم ساعات كار ايرانخودرو واقعا طاقت فرساست
و حتي خستگي اين كار تا ساعتها پس از بازگشت به خانه هم در تن آدمي مي ماند چه رسد
به خستگي روحي رواني ودرگيري هاي شغلي اما نسيم اگر مشكل شخصي ندارد بيخود مي كند
كه نااميد باشد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:30 توسط كاشي |
|
|
* خبر : ماهنامه گل آقا و هفته نامه بچه ها گل آقا تعطيل شدند . _ منبع : اينهمه خبرگزاري و روزنامه و نشريه چاپ كردند خبرشو ، چشم نداشتي ، ببيني ؟! _ ابتدا فرض كنيد گلنسا ديگر هيچ نشريه ديگري چاپ نمي كند ؛ خب ...حالا فكر كنيد كه اگر موسسه گل آقا تعطيل شود ، كارمندان گلنسا به آغوش كدامين مكان براي كار كردن پناه مي برند ؟ _ لطفا" به گزينه صحيح تا زمان بستن پنجره اين وبلاگ خيره شويد ، ما خودمان با سيستم پيشرفته اي كه روي اين وبلاگ نصب كرده ايم ، مي تونيم نظر سنجي كنيم !- آ ) خونه شون ! ب ) روي يكي از پله هاي در ورودي موسسه گل آقا از صبح تا شب مي نشينند و سيدي هاي قاچاق فيلم هاي روي پرده سينما را مي فروشند ! ج ) خونه بخت ! د ) به آغوش هيچ مكان ديگري پراي كار كردن پناه نمي برند ؛ بلكه با اميد به خدا _ و پررويي تمام ! _ منتظر مي مانند تا گلنسا دوباره يك نشريه جديد منتشر كند ! * خبر : فرزام الفت ، طي ارسال چند اس ام اس _ پيامك يا پيام كوتاه يا ... ! _ از سمت مديريت سايت دست انداز استعفا داد . _ منبع : خودمون !_
آن سايت كه فرزام در او جام گرفت
در داخل آن شديدا" آرام گرفت فرزام ! كه گور مي گرفتي همه عمر ديدي كه چه گونه گور فرزام گرفت ؟! * خبر : هاجر ده بزرگي ، با حكم گلنسا به سمت مديريت سايت گل آقا در آمد._منبع : دو عدد چشم باز ! ( آينده بقیه بچه هاي كلاس / زمان : نه خيلي دور ؛ نه خيلي نزديك !) نسيم صباغان : عضو شوراي سردبيري دو هفته نامه گل آقا و مسئول نظارت بر كارهاي كارمندان روابط عمومي / _ واكنش شخصي كه پيش از اين چنين سمتي را بر عهده داشته است ؛ يعني گيتي صفر زاده : لبخند ! منتهي از آن نوع لبخند هاي مليحي كه بهاره رهنما در سريال مرد هزار چهره به مهران مديري مي زد ! فاضل تركمن : سردبير بچه ها گل آقا و عضو شوراي سردبيري دو هفته نامه گل آقا / واكنش فرد پيشين يعني علي زراندوز : _ در خطاب به من _ : زپرشك ؛ حاضرم حاج محمود کریمی سردبیر بچه ها گل آقا بشه ولی تو نشی!!! فرزام الفت : مسئول صفحات سياسي دو هفته نامه گل آقا_ چون در مطلب پيشين طي سرودن يك رباعي حال ايشان را به شدت زدوديم از واكنش ها مربوطه نسبت به ايشان حرفي نمي زنيم تا نگويند نويسنده اين مطلب چه قدر از اين فرزام الفت بدم مياد! _ نه نه ببخشيد ..._ بدش مياد !_ روح الله عسگري : آگهي و اسپانسر جمع كن ! به خصوص آگهي هاي شركت ايران خودرو و در ضمن اگر آرش صميمي مجال بدهد گاهي هم بهش افتخار مي دن مطلب ورزشي بنويسه !/ واكنش آرش صميمي : ـ اصلا" ببينم آرش صميمي مگه وجود خارجي داره كه واكنشي از خودش نشون بده؟! الهام نظري :معاون سردبير بچه ها گل آقا _ يعني من ! _ واكنش خودم : اگه مي خواي بذارم آب خوش از گلوت پايين بره بايد هرچي من گفتم گوش كني ! فكر كن ، من خضرم ؛ تو هم موسي ! حق سوال كردن نداري! از همين الآن گفته باشم شايد هيچ وقت عشقم نكشه مطالب و فتوكاتور هاي علي زراندوز رو چاپ كنم ، بعدا" نگي چرا آخه ؛ گناه داره؟ فهميدي ؟ سردبيري گفتن ، معاون سردبيري گفتن آخه ؛ الهام جان ! عليرضا رودساز : مدير فني موسسه گل آقا _ چون قدش بلنده ! _ / واكنش بهزاد شفاهي _مديرفني پيشين _ : قبل از بركناري از شغلش يك طوري كه فقط خودش بلد است موسه گل آقا را به آتش مي كشاند ! _ البته قلبش خانم صفرزاده و انوشه را بيرون مي كند ! _ ماندانا خرم : مسئول صفحات مصاحبه و گزارش دو هفته نامه گل آقا / واكنش گلنسا : آهاي ! خانم افتخاري ! به اين ماندانا خرم بگو يا با صداي يواش مصاحبه تلفني بگيره يا همين الآن اخراجش مي كنم !!! واي ي ي ي گوشم....ماندانا ا ا ا ا ا .....برو و و و بيروووون ن ن ن ....اخراجي ي ي ي.....
مریم بابایی : چون روز نامه نگاری می خونه می تونه مسئول آمایش بشه ، ويرايش هم خودم بهش ياد مي دم ! در ضمن خانم عبدي هم سمتشو از دست نمي ده ! ـ چي ؟! از خانم عبدي مي ترسم ؟! هرجوري دلتون مي خواد فكر كنيد ؛ مهم نيست!!!ـ با تشكر و پوزش و غيره !
امضاء :
خواجه فاضل
ـ راستی ! با اجازه پدر و مادرم و بزرگترا ! بله ...چی گفتم؟! ـ ببخشید ـ قالب ضایع وبلاگ كلاس رو هم عوض کردم ! فقط یادتون باشه ! عین کارتون زیبای خفته که توش اون سه تا فرشته ها سر رنگ کردن لباس پرنسس دعوا می کردن و یکی پیرهن پرنسسو قرمز می کرد و یکی سبز و یکی آبی شما هم سر عوض كردن قالب این وبلاگ بساط درست نکنین !!!ـ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:20 توسط فاضل |
|
|
بیست روز دیگه یعنی 16 فروردین جشن تولدم هست قرار است من 21 ساله شوم.اما امروز آمده ام با خط درشت یک بیانیه صادر کنم و یک نطقی بکنم بعد از این همه سال که کسی صدایم را نشنیده است. حدود 21 سال پیش در زمان جنگ و بمباران در یک خانواده خبر دوست به دنیا آمدم و این شد که 20 سال بعد از آن در زمان بحران مطبوعاتی با خیال آسوده و یک دنیا آرزو پا به عرصه مقدس خبرنگاری نهاده ام . شخصی فوق العاده ساکت و با جنبه بودم و جزء چنیدین بار عصابانیت در مورد آبگیری سد سیوند و امثالش هیچ زمان صدایم و غرغرم را کسی نشنید.و برای پا برجایی و رشد مطبوعات ایران بسیار زحمت کشیدم تا جایی که شب ها از خواب خود زده و زمان آن را صرف گرفتن مصاحبه از افراد صاحب نام و صاحب نظر می کردم از پول تو جیبی خود برای بهبود وضع مطبوعات خرج کرده و گاهی ناهار و شام نمی خوردم و به جای آن مصاحبه تنظیم می کردم برای خدمت به دانشجویان این رشته به عضویت شورای سردبیری نشریه دانشگاه خود درآمدم و خدماتی را در حق دانشگاه خود ایفا کردم و به روی هیچ کدامتان نمی آوردم چون می گفتم آدمیزاد نباید منت بگذارد و همه اینها را وظیفه الهی خود می دانستم. آن وقت! در ست در آستانه 21 سالگی مطالبم در هیچ یک از نشریات کشور به چاپ نرسید و تمام آنها رد صلاحیت شدن.و هیچ کس هم به روی مبارک خود نمی آورد . چرا؟ چون فردی با جنبه بودم همه می گفتند عیبی ندارد .خانم خرم فرد محترمی است و صدایش در نمی آید بگذار جایش را به کس دیگری بدهیم. اما!× اگر فکر کردید که من دیگه مطلب نمی نویسم دیگه حرف نمی زنم و خبر نگاری را می بوسم می گذارم لب تاقچه .نخیر.تا آخر این دنیا می نویسم و می دانم یک روز خبر نگار بزرگی می شوم ،یک روز گره کار مطبوعات منطقه خاورمیانه و همسایگان آن تنها بدست من بازخواهد شد. و من اینها را نگفتم که قصه حسین کرد شبستری را گفته باشم. بلکه گفتم بدانید و همگان عبرت بگیرید که مثل من فردی تا این اندازه مظلوم نباشد. و این را هم بگویم 16 فروردین سالروز ولادت من هست.ببینم چندتا رفقیق با معرفت پیدا می شه آن روز مرا خوشحال کنه ؟ یا اینکه با یک کامنت در این جا برای همیشه خودتان را تا آن روز راحت می کنید.و یعد هم پیش خودتان می گویید ماندنا بچه ساکتی هست ،بی سر صدا و محترم اصلا انگار خدا بهش نه هنجره داده نه زبون. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 14:3 توسط ماندانا |
|
|
بهار:
یادم می آید وقتی بچه بودم یک روز در حیاط خانه مان متوجه حضور یک گیاه تازه وارد شدم که به نظر ذرت یا همان بلال می رسید و از آنجاییکه من عاشق بلالم(البته بعض چقاله بادوم نباشه) از فردای آن روز هر صبح حتی قبل از آنکه صبحانه خودم را بخورم به این گیاه آب میدادم و حسابی از ش مراقبت می کردم تا روزی به بار بشیند و من بتوانم حاصل دسترنج خودم را بخورم سه ماهی گذشت و گیاه من بزرگ و بزرگ تر شد تا اینکه یک روز بالاخره به بار نشست البته یک مسئله کوچکی وجود داشت و آن هم این بود که گیاه عزیز من به جای ذرت جارو یی ازآب در آمد که حتی به درد جارو کشیدن هم نمی خورد این خاطره رو از این جهت تعریف کردم چون چیز دیگری نداشتم که بگم آخه ما در فصل بهار هنوز باهم آشنا نشده بودیم البته منظور من گروه تلفیقی دو ترمه نه گروهکهای این ترم و اون ترم حالا شما فکر کنید پیام بازرگانی پخش کردم تابستان: تلفیق ارازل اوباش ترم قبل با خبیثان ترم بعد درست عین ترشی هفت بیجار بود کلاس گل آقا رو عرض می کنم به من که خیلی خوش میگذشت یه پام توی قبرستون (البته جهت گرفتن گزارش) بود یه پام توی کلاس گل آقا هیجانش هم وقتی بیشتر شد که ما بالاخره مطمئن شدیم که قراره ۸صفحه ضمیمه گل آقا داشته باشیم و بالاخره هم به همت و تلاش خانه هنرمندان این ۸صفحه رو تهیه کردیم و به خورد ملت بیچاره دادیم و آنچنان مورد استقبال قرار گرفت که فکر کنم غیر از داخل کمد ما در هیچ کجای دنیا نتوانید نمو نه اش را پیدا کنید البته بماند که این وسط یک سری گروهک های مخالف با نظام هم وجود داشت که اگر دلتان می خواهد بدانید چه کسانی بودند به من ربطی ندارد که کنجکاو شدید پاییز: من فکر میکردم که گلنامه نقطه پایان جمع ما باشه اما اینطوری نبود حالا دیگه ما مسئولیت خطیر اداره کردن سایت دست انداز رو به عهده داشتیم خیلی هم خوب از پسش برآمدیم اگر باور ندارید یه سری بهش بزنید خلاصه اینکه ما در پاییز هم جمع صمیمی و خرابکارمان را ترک نکردیم و حتی با سردی فضای گردهماییمون یعنی خانه هنر مندان مبارزه کردیم زمستان: مثل اسمش تقریبا پایان کار ما بود " آقا یه قراری بذارید همدیگه رو ببینیم" دیگه تبدیل به ترانه به خوانندگی فاضل ترکمن شده بود . شعر از او و پیچاندن از ما !دیدارهای ما تقریبا خلاصه شده بود به اس ام اس کامنت و هرزگاهی تلفن و البته صفحات گل آقا. رشته اتصالمون هم که روز ۲۶ اسفند رسما ازهم گسیخته شد دست انداز هم که " چند خبر گازیش" دیگه حالمون رو به هم میزنه برف روی همه رفاقتها رو گرفته شاید چند سال بعد که عسگری معاون شده و فرزام مدیر عامل و من و بابایی سر دبیر و هاجر هم کل تحریریه رو دربست در اختیار گرفته و ماندانا خبر نگار ۲۰:۳۰ شده و فاضل آرامگاه داره( آخه شاعرا عمری نمیکنن عید شما مبارک! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:55 توسط نسيم |
|
|
آيا دست اندازان و شاگردان گل آقايي در براندازي ماهنامه نقش داشتند؟ آيا تعطيلي ماهنامه افشاكننده حركت خزنده ضدمطبوعاتي توسط عوامل پشت صحنه بود؟ آيا كسي مي داند چطور شد كه ماهنامه گل آقا به آخر خط رسيد؟ آيا استعفاي ر.ع و خالي ماندن ستون تستهاي گلنا باعث تعطيلي ماهنامه شد؟ آيا اينكه آخرين مطلب آخرين شماره متعلق به فردي به نام ف.ا. بود نشانه اي مخفي بود تا معلوم شود چه كساني در اين ضايعه نقش داشتند؟ آيا جلوگيري از پیشروی افاضات فيلسوفانه در گلنا نشاندهنده فلسفه اين تعطيلي بود؟ آيا اين كار پيشنهاد ستون ع.ك بود؟ آيا ف.ت. و ه.د. و ن.ص. چيزهاي بيشتري از ماجراهاي پشت پرده و برنامه هاي آينده گل آقا مي دانند؟ همه اينها و هزاران پرسش ديگر... به زودي در سايتهاي مرتبط... برنامه آينده وبلاگها و سايتهاي خوارج... منتظر باشيد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:3 توسط فرزام |
|
|
... هر کس از این حکایت بتواند دانست که این چه خطاکاران بوده اند و همگان برفتند و ایشان هم برفتند آنجا که عرب نی بیانداخت و غرض آن است تا شما را خنده ای حاصل آید و عبرت گیرندگان را عبرت؛ مگر کسی آن غلط نکند که آنان کردند و خربزه ... اعلارضا رودالدینی- تاریخ تحلیلی طنز ایران – ص ٤٧٩ این تنها گزارشی کوتاه است از آنچه که مورخین و منتقدین ادبی" قائله چهار چنگول(١) " می نامند وهنوز محل مناقشه(٢) است. و شاید اگر نبود خاطرات مبهم و خاکستری اعلا رضا رودالدینی - که به شکل مستقیم در جریان ماجرا قرار داشت – کنجکاوی پژوهندگان اینگونه به تاریخی ترین انحراف طنز این مرز و بوم ره نمی برد. بدون شک تاریخ تحولات ادبی و فرهنگی هر کشور را باید در زندگی و آثار بزرگان فرهنگی آن جستجو نمود که طبق گفته های رودالدینی اولین و اهم این افراد در جریان این گزارش کسی نخواهد بود جز " شیخ عسگر روح ". تاثیر عقاید و آثار روح بر قائله چهار چنگول که بعدا منجر به تشکیل فرقه ضاله دست اندازیه گردید آن قدر نافذ بود که روی سنگ مقبره عبید زاکانی حک کردند: عبیدا، توی روحت، این کتابت که آتش زد طنز ایران را روح شیخ عسگر روح ابتدا از شاگردان و رهروان مکتب طنز مطنوز یا همان شعبه ادبی فلاوریه بود. رودالدینی می گوید: در مدرسه فلاوریه شیخ از شب تا صبح می خوابید و از صبح تا شب استراحت می کرد. پس از مدتی روح به دلایل نامعلومی اخراج می شود(٣) که شاید آینده علمی او را به خطر می اندازد ولی هر چه هست در مدرسه فلاوریه طهران مهارت های لازم را برای نیات آینده خود به دست می آورد. خبر درستی از روح و فعالیت هایش در چند سال پس از اخراج در دست نیست. هر چند رئیس مدرسه تکذیب می کند ولی پرویز هراتی در کتاب" اصول ترمودینامیک و تجارت روبه رشد روده گوسفند " از قول باغبان مدرسه می نویسد: چند بار روح در مدرسه دیده شد. همه ترسیده بودند. دعا نویس آوردیم افاقه نکرد. چهار سال بعد از خروج روح، صبح روز ١١ جمادی الثانی ١٤٢٨ شاگردان صدای روح را شنیدند که در مدرسه فلاوریه فریاد می کشید: ایمپریو کازانوا تادی تانزس ( به زبان آرامی یعنی: پایان جهان نزدیک است. دست مرا بفشارید ). از این حادثه در تاریخ به عنوان قائله چهار چنگول یاد می شود به این علت که شیخ روح هنگام اخطار به اهالی مدرسه چهار چنگولی به سقف چسبیده بود. قائله ای که ذکرش رفت آنجا ارزش ثبت در تاریخ پیدا می کند که یکی از شاگردان مدرسه به نام " سر اولاف فارزنتام " از اشراف زادگان انگلیسی که برای تحقیق در ادب فارسی به مدرسه فلاوریه آمده بود دست روح را می فشارد و این شائبه را به وجود می آورد که سفارت بریتانیای کبیر از دور دستی بر آتش دارد (٤). هر چند بعدها فارزنتام این اتهام را تکذیب می کند و می گوید: جواب حرف حساب نداشت. در سالهای بعد شیخ عسگر روح و سر اولاف فارزنتام اصول اولیه فرقه دست اندازیه را پایه ریزی می کنند و در خفای کامل اقدام به عضوگیری می نمایند که هر آنچه در این سالهای خاموش گذشته فقط از لابلای خاطرات اعلارضا رودالدینی به دست آمده است. در اینجا به نقل مستقیم گفته های رودالدینی می پردازیم زیرا که ابهام و حساسیت آن به حدی است که نقل و گزارش غیر مستقیم آن فقط بر پیچیدگی ماجرا خواهد افزود: (... فراماسون ایران، شیخ روح را از ابتدا زیر نظر داشت. وقتی که ماجرای چهار چنگول پیش آمد احساس کردند باید بر فعالیت های او مستقیما نظارت کنند، علی الخصوص که فارزنتام انگلیسی هم در گیر شده بود و پای کمپانی هند شرقی ناخواسته به ماجرا باز شده بود. من به تازگی از مدرسه فلاوریه فارغ التحصیل شده بودم و یک سالی بود که مشغول نوشتن حاشیه بر کتاب " یک کرور کله مورچه " بودم و به علت بدنام شدن مدرسه و شاگردانش از بعد از ماجرای چهار چنگول"فسرده" تخلص می کردم و در انزوا روزگار می گذراندم. روزی سعید هژیر از فراماسون های قریه لواسانات طهران سراغم آمد و پیشنهاد داد در ازای اعطای هویت جدید به من و تامین خانواده ام در استراسبورگ فرانسه به عضویت فرقه دست اندازیه در آیم و مخفیانه برایش خبر ببرم که با عنایت به شرایط آنروزم قبول کردم و چون آشنایی مختصری هم از سالهای اول مدرسه با روح داشتم به نظرم کار شاقی نیامد ...) هر چند اندکی پس از اعلام وجود رسمی فرقه، رودالدینی به شکل مشکوکی در خانه روح از دنیا میرود ولی خاطرات اندک وی سر نخ های کافی از روند شکل گیری و گسترش دست اندازیه برای مورخین به جای می گذارد. زبیگنیو وینترباتم در کتاب " اصول داروینیسم، داروینیسم اصولی " از فرقه دست اندازیه به عنوان یکی از مترقی ترین مشارب ادبی ایران یاد می کند و دلیل آن را هم فعالیت و اثرگذاری چندی از شاگردان نسوان مدرسه فلاوریه در شکل گیری فرقه می داند. این اظهار نظر وینتر باتم در نگاه اول منطقی به نظر می آید ولی با توجه به شرایط شاگردان مونث در مدرسه کاملا بی اساس خواهد بود و تنها دلیل فعالیت ایشان در فرقه را باید انتقام از گردانندگان سنتی مدرسه دانست. یکی از این افراد هاجرالملوک دختر اول خان ده بزرگ است که اطلاعات کاملی از او در دسترس نیست. رودالدینی می گوید: حتی فراماسون ها هم با آن نفوذ گسترده شان از این خانم چیز زیادی نمی دانستند. نام فرقه را هم به اونسبت می دهند، آنگونه که رودالدینی میگوید در یکی از جلسات که بر سر نام فرقه مجادله در گرفته بود هاجرالملوک ناگهان می گوید: دست اندازیه، همین! از دیگر اعضای مونث اثرگذار فرقه می توان به نانسیم ساباگوف روس اشاره کرد. باز رودالدینی می گوید: ساباگوف نماد کامل نفوذ روسیه تزاری در ایران بود. اگر من مخفیانه برای فراماسون های انگلیسی خبر می بردم، او آشکارا برای سفارت روسیه خبر می برد. و روح با اینکه مطلع بود کاری از دستش ساخته نبود. همانطور که در ابتدا بیان شد این فقط گزارشی کوتاه بود از قائله چهار چنگول و به تبع آن شکل گیری دست اندازیه و بررسی اثر افکار این فرقه بر تاریخ ایران به بررسی کامل تری نیاز دارد که در گزارش های بعدی سعی خواهد شد پرده از دیگر ابعاد آن برداشته شود. به عنوان مثال نمی توان از منظومه افشاگرانه خواجه فاضل و یا تاثیرات روانی آثار دکتر مانی به راحتی گذشت. امید است در آینده ای نزدیک با بررسی مو شکافانه انحرافات این فرقه، گوشه های تاریک تاریخ فرهنگ و ادب این مرز و بوم روشن شود و چراغی برای عبرت آیندگان شود. من آنچه شرط بلاغ است با تو گفتم تو خواه پند گیر، خواه برو بمیر پاورقی ها : ١. نا نوشته ها ونا گفته ها - ضیاالدین زوج - ص ٣٠٠. ٢. ضیاالدین زوج در کتاب " زندگی من بو می دهد " می نویسد: در تمام مدت پژوهش تاریخی ام در باره طنز و طنازی و طنازان، رفیقان شفیق متصل نصیحتم می کردند که این حرف ها را نگو ضیا! نگو ضیا! من گفتم و جوانی کردم. ٣. تاریخ برده داری نوین و فروش آدم - جاناتان اسکوبار - ص ۵١١. ٤. ایران، سرای ویران - گیلدروی لاکهارت - ص ٢٣۵.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 1:6 توسط علیرضا |
|
|
نمی دونم از آخرین باری که اینجا نوشتم چه قدر میگذره ولی می دونم که خیلی وقته اینجا ننوشتم اینا رو گفتم که زود بعد از من آپ نکنین!
علت نوشتن من اینجا پرسیدن این سوال فلسفی بود که مارا چه می شود که یهو همگی دسته جمعی اینطوری شدیم؟ نپرسید چه طوری چونکه همتون خوب میدونین! چرا دیگه فرت و فرت طنزمون نمیاد؟ چراوقتی هم که با هزار بدبختی طنزمون میاد، چيز دندونگيري از آب درنمياد؟ چرا بعضيا دارن به کل بي خيال طنز ميشن؟ چرا آفتاب ميتابه ، شب سياهه؟ چرا در گنجه بازه ؟ چرا دم خر درازه؟ و...هزاران چراي ديگر! ولي خوب با ديدن اين پست از شر يکي از چراها راحت ميشين اونم اينکه چرا من خيلي وقته اينحاننوشتم ! چون نوشتنم ميشه اين!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:26 توسط هاجر |
|
|
سه روز پیش بود که یه دوست قدیمی که اول اسمش الهامه برای من پیامک زد که من کجام تو کجایی او کجاست و الباقی صرف فعل "کجا" بعد هم با تلنگری به من یاد آوری کرد که ما چقدر بی معرفت شدیم و از هم خبر نداریم و در نهایت هم پیشنهاد داد که دوباره دور هم جمع بشیم
راستش از شنیدن پیشنهاد الهام خیلی خوشحال شدم چون دلم برای بچه هاخیلی تنگ شده بود دائم هم با خودم فکر می کردم که چه بهانه ای میتونه دوباره همه رو دور هم جمع کنه که؟ فاضل درست مثل هوخشتره سوپر من یا هر چیز دیگر در همین مایه ها نیمه های شب پیشنهاد داد که برای دیدن کاریکاتور به یک کافی شاپ؟نمایشگاه؟ منزل آقای نباتی؟ (ما که سر در نیاوردیم)به آدرس ایران تهران گرامافون برویم(مرده آدرس دادنشم) من فکر کردم شاید همه بچه ها مثل من قند توی دلشون آب شده و در حالیکه از تب به عوالم دیگری سفر کرده اند فورا گفتن میام اما.......... عنصر معلوم الحالی طبق روال همه پیچاندن هایش شیفت بود عنصر نا معلوم الحال دیگری جهت ارتقا سطح تحصیل از برای فرستادن لطیفه های وزین تر ی از صحنه روزگار محو شده بود همون که به نظرم هرچی آرزوی خوبه شش دانگ به نام خودش نیز به دلیل پاره ای سر درد نیومد یکی دیگرهم که کار بسیار واجبی در حد جلسه دو فوریتی برایش پیش امده بود و لحظه آخر از همه عذر خواهی کرد به یه نفر هم که اصلا زنگ نزده بودن یکی هم که گرسنه بود؟از خواب بیدار شده بود؟...................نه! خداییش اومد من موندم و فاضل که همیشه هست )و الهام نظری خوش باور که فکر می کرد این بچه ها همون بچه های با مرامن که دلشون برای هم تنگ میشه و اینجا بود که شست آقای نباتی (نه! ببخشید اشتباه شد) نسیم صباغان و الهام نظری خبر دار شد که بی معرفتی چقدر بد است! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:5 توسط نسيم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
چهل سال بعد ناطق سپس افزود شايعات |
| نویسندگان |
|
كاشي ماني نسيم فرزام هاجر ماندانا فاضل علیرضا |
| پیوندها |
|
موسسه گل آقا سایت دست انداز |
|
RSS
|